تبليغاتX
زمزمه‌های تنهايي من!
زمزمه‌های تنهايي من!

اگر تنهاترین تنهایان شوم ، باز هم خدا هست ، او جانشین تمام نداشته‌های من است ( دکتر شریعتی )
 
 
حسنا گل

هو المحبوب
وبلاگ زمزمه های تنهایی من حاوی اشعار من است که گاه من نام زمزمه را بر آنها می گذارم.بدین سبب که شاید تنها احساس زودگذری بوده باشد و جاری بر زبانم...
و افزودن پسوند گل به نامم (حسناگل) نه از روی خودخواهی و تحویل گرفتن خود بلکه به یاد ایام کودکی است که مرا اینگونه صدا می زدند...و یا شاید به خاطر ناشناس ماندن!!!
نوشتن اشعارم اینجا دلایل زیادی داشت که یکی از آنها دانستن نظرات خوانندگان بود! و اینکه بفهمم تا چه حد شاعرم یا نیستم!!
×ادعا کردم که من هم چون بزرگان شاعرم×
×دیگر اکنون با خود این ادعا بیگانه ام ×
هر نظر مشفقانه ی شما برای من ارزش و اهمیتی بی اندازه دارد...منتظر نظرات شما (هرچند شخصی و غیر فنی ) هستم.با تشکر
حسناگل
hosnagol@yahoo.com

 

موضوعات

شعرهای پر از تنهایی

درد دل ها و دست نوشته ها

 

پیوند ها

كێله‌شین

کاغذ بریده‌ها

کاغذ خط خطی

کهکشان آرزوها

سارۆ بێکه‌س

ایــــــــران من

محمد تقوایی

صدای باران

ئه‌ویـــــــن

من درد مشترکم مرا فریاد کن

پیامبران کاغذی (ابوکورش)

linky

عشق یا فریب؟؟؟

کاغذ کاهی

منتقدک

انسانها ( افسانه)

باز من دیوانه ام؟

ئاژانسی ده‌نگوباسی مانشێت

به هاره گریان

پند نامه

غوغای عشق در دفتر عشق

اوهام را...

لالایی برای زندگی

 

مطالب اخير

دعا...

بدون شرح

تولد...و گذشت زمان

از راه دور...

دير امدم

تولـــــــــــد!!

آنکه می داند و آنکه نمی داند !

در بودن و نبودن !!؟

ای عشق...

خدانگهدار...

 
 

پیوند های روزانه

آی سودا

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

دعا...

با وجود اشعار زیادی که این مدت گفتم اما این ملتمسانه ترین شعر و خواهش کنونی من است:

 

خدایا حج اکبر کن نصیبم

که در کویت گدایی بس غریبم

دعا کردم ببینم خانه ات را

که خود گفتی:بخوانم من مجیبم

 

شنبه 16 آبان1388 |

 

بدون شرح

دیگر نکنم تو را حراجت ای شعر

هرگز ندهم به تخت و تاجت ای شعر

گفتند که شعر وشاعری مذموم است

پاکیّ تو را سند چه حاجت ای شعر

 

سروده شده در سی ام  مرداد ماه

جمعه 3 مهر1388 |

 

تولد...و گذشت زمان

چون روز تولدم بود برای آپ اولین شعر عربی که گفتم و به گذشت عمرم مربوط میشه رو انتخاب کردم:

غادَرَنی الزّمن

و لم یبقی لیَ الّا الخواطر

وقلیلٌ من الرّویا ، و آمالٍ مغادر

یالیتنی کنتُ فتیً بعد التّواتر

طارت حمامة عمری، قالت لشاعر:

فکِّر بآخر عمرک، کیف تُغادر!!

 

شنبه 10 مرداد1388 |

 

از راه دور...

سلام.این هم شعر جدید!! و البته کمی متاثر از تعلیمات اینجا!!مصرع آخر خود به خود عربی به شعرم آمد!!

برای خودم خیلی جالب بود.چون شعر از ناخودآگاه و درون می آید و با زبان دل!چگونه عربی؟؟نمی دانم!!

 

می روم تا اوج ِ رویــــــاهای دور

 در خــلال ِاین عبور ِ پر غرور

می کشم پر در امیــــــدِ آسمــــــان

 می شوم غرق ِ تمنــا و ســـرور

روزِ من این روزها خورشید وار

می دهد من را شراری غرق ِنور

آتش ِجان شعله ور تر گشته است

رفتـــه رفتــــه،نرم نرمک ،با مرور

من ز حســـــنای همیــــشه بـرتــرم

ساخت من را کم کمک، این راه دور

تا چه پیش آید برای من ،ز بعــــد 

یَعــــــلمُ اللهُ هـــــــو الحیُّ الغــفــــور

 

نوشته شده در ۱۸/۵/۲۰۰۹  از راه دور..حسنا گل

چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 |

 

دير امدم

سلام

و اين منم در دوردستهاي اين كره ي خاكي ...

درميان هزاران احساس جديد وتجربه هاي هزار رنگ...

در سايه روشن كهنگی و نو شدن...

در آستانه ي ۲۱ سالگی...

سال نو آمده است...اي خدا مقدم اين سال مبارك باشد

 

دير آمدم...اما براي نوشتن هيچ گاه دير نيست

مي خواهم از نو بنويسم...

اصلا مي خوام " نو " بنويسم!!

..............................................

سال نو مبارك

 

چهارشنبه 5 فروردین1388 |

 

تولـــــــــــد!!

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم...

سلام دوستان...شاید اینجا(در وبلاگ) نباشم.اما لحظه لحظه ی زندگی را هستم و دارم تجربه می کنم!

باز هم روز تولدم..و باز سالگرد راه اندازی وبلاگم! نمی دانم چه شعری بنویسم!!کمی از شعر فاصله گرفته ام!سه سال پیش جشن تولدم را در مدینه گرفتم! تولد هفده سالگی را...و اکنون....

می نویسم:

نه تنهایم

نه سر خورده

با عشق

زیباترینم!!

خدای را گفته ام :

                        که آسوده خاطرمان کند

                        ببخشایدمان از عشق،از نور ، از زیبایی

                       و برهاندمان از زشتی !

خدای را گفته ام :

                       بزرگمان کند

                         چنانکه آسمان بر ما حسد ورزد

                         و زمین برای حضورمان تنگ باشد!

خدای را گفته ام....

                        باشد چنین شود!

                        او دوستمان می دارد....

                       بیشتر از اینها....

                                              بیشتر....!

برمی گردم...

پنجشنبه 10 مرداد1387 |

 

آنکه می داند و آنکه نمی داند !

 

برای آنکه نمی داند می نویسی

همه جا ، برای همه کس می خوانی

بلکه او هم بفهمد...

و نمی فهمد!!

وقتش می رسد برای آنکه می داند می نویسی

از خواندن نوشته هایت "گاهی" حتی برای او شرم داری

او نگاهت را می خواند

        نیازی به نوشتن نیست!!!

 

و شاید این باشد بهانه ی ننوشتنم!!!

و باز خواهم آمد...منم و زمزمه های تنهایی!!

چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 |

 

در بودن و نبودن !!؟

 

میان رفتن و ماندن ایستاده ام

شوق رفتن و پروای نبودن...

چقدر دغدغه هایم زیادند...!

چند لحظه فکر ِ تو را می خواهم

و سالها وسعت دستانت را

برای ماندن

برای رفتن

برای وسیع بودن کنار تو،

امید ِ قلبِ تو را خواهانم....

ای وسعت همیشه ی خیال من...

 

جمعه 21 دی1386 |

 

ای عشق...

سلام...بعد دو ماه و اندی فکر بازگشت به سرم زد...هوای پاییزی وکمی،فقط کمی دلتنگی و...باعث شد دوباره به اینجا روی بیاورم وباز هم بنویسم...هرچند موعد امتحانات نزدیک است وحسابی مشغولم....ولی برای بیان دل گفته ها باز هم اینجا جای اعتماد و اندکی آرامش است...وقتی دوست نباشد باید جایی دیگر زمزمه کرد...ولی اینجا هرچه که باشد دیگر زمزمه های تنهایی نیست...زمزمه های دیگرگونه شدن من است...وشاید بزرگ شدن !! چرا که تنهایی دیگر بی معناست....حتی شعرهایی که قبلا اینجا می نوشتم اکنون حرف دل من نیستند...دغدغه ها و فکرها و دیدگاه من در مورد همه چیز عوض شده است و این تغییر فکر میکنم در جهت مثبت است و رشد من...از تمام دوستان عزیزی هم که در این مدت به دیدار احساسهای من آمدند و من فرصت تشکر از محبتشان را نداشتم تشکر و عذر خواهی می کنم....برای اینکه اینجا بیش از این  رنگ کهنگی به خود نگیرد می نویسم اما دیدار وبلاگ دوستان را به بعد از امتحانات موکول می کنم.....امیدوارم بپذیرند....

سوی تو می نگرم ای جاودانه ی مقدس،ای عشق

نظر به سوی تو دارم و امیدوارم

که می بخشی مرا شوری،سروری،

و اندوهی فرح بخش

سوی تو می آیم ، سبکبال و رها

با دلی زنده و خاطری آرام

قدمهای محکمم را ببین!!

من خواهان حقیقی ات هستم!!

این چشمهای جوان که برقیست در آنها نهفته،

سوی تو می نگرند

ای عشق!

با ما چگونه ای؟!

نوشته شده در مرداد ماه ۸۶

   

چهارشنبه 7 آذر1386 |

 

خدانگهدار...

مدتی هست که دستانم یاری ام نمی کنند برای نوشتن....

مدتیست از اینجا نوشتن بیزارم....دستم به قلم نمی رود ...

دیگر زمزمه های تنهایی بی رنگ است و شاید بی معنی.....

مدتی باید با خود تنها باشم...می روم در لاک تنهایی ام....

شاید دوباره آمدم....شاید جایی دیگر شروع به نوشتن کردم و شاید اصلا ننوشتم...

( باید خداحافظ گفت.....اما چونان که دشمن نشنود......

 

تا چندی دیگر......بدرود..)

جمعه 16 شهریور1386 |

 

ابدیت قاطع

سلام.باز آمدم...چون همیشه! ولی این بار با حرفی تازه دیدگاهی تازه و سخنی راز گونه با خدای خویش.امروز ،روز ِ تولد من بود اما گاهی یک سخن یا نوشته یا شعری ـ حتی از خود ـ چنان در وجود آدمی اثر گذار می شود که حس می کنی دوباره متولد شده ای و انسان دیگری هستی !!! امروز چیزی ننوشتم به مناسبت میلادم! تولدی که روزی بسیار برایم اهمیت داشت!! دیگر این روز جذابیت گذشته را ندارد...چرا که اکنون دیریست هر روز و هر لحظه تولدی دوباره را تجربه می کنم.به قول دوستی : "زندگی فرایند تولدهای دوباره است! "...یک دگرگونی درونی و یک احساس جدید!! این شعر را بسیار دوست دارم چرا که ( اوج پرواز من است )..پس با من همسفر این پرواز زیبا باشید و رهگذار بی ریای کوچه تنهایی ام!!( سروده شده در ۱۶ تیر ماه ۸۶)

 

می خواهم فارغ شوم ار من و ما

می خواهم بگسلم از هرچه خیال

از هرچه فاصله

و از هر آنچه که مرا از تو دور می کند

می خواهم چنان به پرواز در آیم در آسمان امید ،

که  جهانیان پرواز رقص گونه ام را به حیرت بنشینند !

بگذار تا امید ِ خود را آذین کنم : به شکوه و سپیدی و نگاه

بگذار تا به خود بازگردم

و در درون تو خود را بازیابم

گم شدن در تو و عاشقانه خویش را در تو یافتن ،

                      "  اوج ِ پرواز ِ من است "

که زیستن را جز در این میان احساس نکرده ام.

من در طنین آیه هایت به روشنی رسیده ام

بگذار خود از پس ابرها بر آیم

و در ظلمات وهم انگیز جهان ،

نور را فریاد زنم !

من از گاه ها و چندی دیگر ها و بعضی وقت ها ،

                                                              به همیــــشــــــــه رسیده ام

بگذار در این جاودانگی ،

            در این ابدیت قاطع ،

                  فرش ِ حیاتم را بگسترانم و

                          تنها با تو باشم !!

                       

پنجشنبه 11 مرداد1386 |

 

عظمت عشق

سلام.کم کم این وبلاگ داره یکساله  میشه. همزمان با روز تولد من.چون این وبلاگ روز تولدم راه اندازی شد.الان یکسال می گذره و من و وبلاگم روزای خوبی داشتیم.البته دوستان بسیار خوبی هم پیدا کردم....فردا روز تولد منه!! به مناسبت این روز چیزی ندارم !! این شعر هم فقط به تابستون و این چیزا ربط داره نه به تولدم...شاید تا فردا یه چیزی نوشتم.....از بودن تا شدن...و البته ماندن !!

تابستان است

 

داغ و پر شور و حرارت

 

- و عشق نیز چنین است -

 

التهاب است و جوششی عظیم در درون

 

و از پی تابستان ، زمستان است

 

سرد و پند دهنده و سخت گیر

 

 - و این  گاهی حقیقت است و گاه جدایی -

 

تلخی ست و اندوه و تنهایی

 

و شاید اینجاست که می بایست

 

                                   قدرِ عظمتِ روح ِ عشق را دریافت !

سه شنبه 9 مرداد1386 |

 
Blog Skin