سلام.باز آمدم...چون همیشه! ولی این بار با حرفی تازه دیدگاهی تازه و سخنی راز گونه با خدای خویش.امروز ،روز ِ تولد من بود اما گاهی یک سخن یا نوشته یا شعری ـ حتی از خود ـ چنان در وجود آدمی اثر گذار می شود که حس می کنی دوباره متولد شده ای و انسان دیگری هستی !!! امروز چیزی ننوشتم به مناسبت میلادم! تولدی که روزی بسیار برایم اهمیت داشت!! دیگر این روز جذابیت گذشته را ندارد...چرا که اکنون دیریست هر روز و هر لحظه تولدی دوباره را تجربه می کنم.به قول دوستی : "زندگی فرایند تولدهای دوباره است! "...یک دگرگونی درونی و یک احساس جدید!! این شعر را بسیار دوست دارم چرا که ( اوج پرواز من است )..پس با من همسفر این پرواز زیبا باشید و رهگذار بی ریای کوچه تنهایی ام!!( سروده شده در ۱۶ تیر ماه ۸۶)

می خواهم فارغ شوم ار من و ما
می خواهم بگسلم از هرچه خیال
از هرچه فاصله
و از هر آنچه که مرا از تو دور می کند
می خواهم چنان به پرواز در آیم در آسمان امید ،
که جهانیان پرواز رقص گونه ام را به حیرت بنشینند !
بگذار تا امید ِ خود را آذین کنم : به شکوه و سپیدی و نگاه
بگذار تا به خود بازگردم
و در درون تو خود را بازیابم
گم شدن در تو و عاشقانه خویش را در تو یافتن ،
" اوج ِ پرواز ِ من است "
که زیستن را جز در این میان احساس نکرده ام.
من در طنین آیه هایت به روشنی رسیده ام
بگذار خود از پس ابرها بر آیم
و در ظلمات وهم انگیز جهان ،
نور را فریاد زنم !
من از گاه ها و چندی دیگر ها و بعضی وقت ها ،
به همیــــشــــــــه رسیده ام
بگذار در این جاودانگی ،
در این ابدیت قاطع ،
فرش ِ حیاتم را بگسترانم و
تنها با تو باشم !!