برای آنکه نمی داند می نویسی
همه جا ، برای همه کس می خوانی
بلکه او هم بفهمد...
و نمی فهمد!!
وقتش می رسد برای آنکه می داند می نویسی
از خواندن نوشته هایت "گاهی" حتی برای او شرم داری
او نگاهت را می خواند
نیازی به نوشتن نیست!!!
و شاید این باشد بهانه ی ننوشتنم!!!
و باز خواهم آمد...منم و زمزمه های تنهایی!!
میان رفتن و ماندن ایستاده ام
شوق رفتن و پروای نبودن...
چقدر دغدغه هایم زیادند...!
چند لحظه فکر ِ تو را می خواهم
و سالها وسعت دستانت را
برای ماندن
برای رفتن
برای وسیع بودن کنار تو،
امید ِ قلبِ تو را خواهانم....
ای وسعت همیشه ی خیال من...
سلام...بعد دو ماه و اندی فکر بازگشت به سرم زد...هوای پاییزی وکمی،فقط کمی دلتنگی و...باعث شد دوباره به اینجا روی بیاورم وباز هم بنویسم...هرچند موعد امتحانات نزدیک است وحسابی مشغولم....ولی برای بیان دل گفته ها باز هم اینجا جای اعتماد و اندکی آرامش است...وقتی دوست نباشد باید جایی دیگر زمزمه کرد...ولی اینجا هرچه که باشد دیگر زمزمه های تنهایی نیست...زمزمه های دیگرگونه شدن من است...وشاید بزرگ شدن !! چرا که تنهایی دیگر بی معناست....حتی شعرهایی که قبلا اینجا می نوشتم اکنون حرف دل من نیستند...دغدغه ها و فکرها و دیدگاه من در مورد همه چیز عوض شده است و این تغییر فکر میکنم در جهت مثبت است و رشد من...از تمام دوستان عزیزی هم که در این مدت به دیدار احساسهای من آمدند و من فرصت تشکر از محبتشان را نداشتم تشکر و عذر خواهی می کنم....برای اینکه اینجا بیش از این رنگ کهنگی به خود نگیرد می نویسم اما دیدار وبلاگ دوستان را به بعد از امتحانات موکول می کنم.....امیدوارم بپذیرند....
سوی تو می نگرم ای جاودانه ی مقدس،ای عشق
نظر به سوی تو دارم و امیدوارم
که می بخشی مرا شوری،سروری،
و اندوهی فرح بخش
سوی تو می آیم ، سبکبال و رها
با دلی زنده و خاطری آرام
قدمهای محکمم را ببین!!
من خواهان حقیقی ات هستم!!
این چشمهای جوان که برقیست در آنها نهفته،
سوی تو می نگرند
ای عشق!
با ما چگونه ای؟!
نوشته شده در مرداد ماه ۸۶
مدتیست از اینجا نوشتن بیزارم....دستم به قلم نمی رود ...
دیگر زمزمه های تنهایی بی رنگ است و شاید بی معنی.....
مدتی باید با خود تنها باشم...می روم در لاک تنهایی ام....
شاید دوباره آمدم....شاید جایی دیگر شروع به نوشتن کردم و شاید اصلا ننوشتم...
( باید خداحافظ گفت.....اما چونان که دشمن نشنود......
تا چندی دیگر......بدرود..)
سلام.باز آمدم...چون همیشه! ولی این بار با حرفی تازه دیدگاهی تازه و سخنی راز گونه با خدای خویش.امروز ،روز ِ تولد من بود اما گاهی یک سخن یا نوشته یا شعری ـ حتی از خود ـ چنان در وجود آدمی اثر گذار می شود که حس می کنی دوباره متولد شده ای و انسان دیگری هستی !!! امروز چیزی ننوشتم به مناسبت میلادم! تولدی که روزی بسیار برایم اهمیت داشت!! دیگر این روز جذابیت گذشته را ندارد...چرا که اکنون دیریست هر روز و هر لحظه تولدی دوباره را تجربه می کنم.به قول دوستی : "زندگی فرایند تولدهای دوباره است! "...یک دگرگونی درونی و یک احساس جدید!! این شعر را بسیار دوست دارم چرا که ( اوج پرواز من است )..پس با من همسفر این پرواز زیبا باشید و رهگذار بی ریای کوچه تنهایی ام!!( سروده شده در ۱۶ تیر ماه ۸۶)

می خواهم فارغ شوم ار من و ما
می خواهم بگسلم از هرچه خیال
از هرچه فاصله
و از هر آنچه که مرا از تو دور می کند
می خواهم چنان به پرواز در آیم در آسمان امید ،
که جهانیان پرواز رقص گونه ام را به حیرت بنشینند !
بگذار تا امید ِ خود را آذین کنم : به شکوه و سپیدی و نگاه
بگذار تا به خود بازگردم
و در درون تو خود را بازیابم
گم شدن در تو و عاشقانه خویش را در تو یافتن ،
" اوج ِ پرواز ِ من است "
که زیستن را جز در این میان احساس نکرده ام.
من در طنین آیه هایت به روشنی رسیده ام
بگذار خود از پس ابرها بر آیم
و در ظلمات وهم انگیز جهان ،
نور را فریاد زنم !
من از گاه ها و چندی دیگر ها و بعضی وقت ها ،
به همیــــشــــــــه رسیده ام
بگذار در این جاودانگی ،
در این ابدیت قاطع ،
فرش ِ حیاتم را بگسترانم و
تنها با تو باشم !!
سلام.کم کم این وبلاگ داره یکساله میشه. همزمان با روز تولد من.چون این وبلاگ روز تولدم راه اندازی شد.الان یکسال می گذره و من و وبلاگم روزای خوبی داشتیم.البته دوستان بسیار خوبی هم پیدا کردم....فردا روز تولد منه!! به مناسبت این روز چیزی ندارم !! این شعر هم فقط به تابستون و این چیزا ربط داره نه به تولدم...شاید تا فردا یه چیزی نوشتم.....از بودن تا شدن...و البته ماندن !!
تابستان است
داغ و پر شور و حرارت
- و عشق نیز چنین است -
التهاب است و جوششی عظیم در درون
و از پی تابستان ، زمستان است
سرد و پند دهنده و سخت گیر
- و این گاهی حقیقت است و گاه جدایی -
تلخی ست و اندوه و تنهایی
و شاید اینجاست که می بایست
قدرِ عظمتِ روح ِ عشق را دریافت !
سلام دوستانِ خوبم.جدیدا از بند وزن و قافیه رسته ام.این یک اقرار نامه است ...همین!!!!
باز هم بخوان این زمزمه را و رهگذر کوچه باغ تنهایی ام باش....

اقرار می کنم به زنده بودنم
به شادی هایم
به اندوه های نهان و زیبایم
اقرار می کنم به نگاه های جست و جو گرم
به دستهای مضطربم
به تپش های گرم و جوان قلبم
من اقرار می کنم به خنده هایم
و به اشکهایی که در خلوتم ریخته می شوند
من هستم !!
اقرار می کنم به بودنم
و این نهایت زندگیست !
این اوج خواستن است !
من بزرگ خواهم شد !

به کدامین گناه محکوم چنین درد ِ جان گزایی شده ای ؟
در کدام پیله ی شکنجه زندانی ات کرده اند ، که گویی هرگز امید ِ برون آمدن نداری...
دردا....دردا که دستم به جایی نمی رسد
حتی نگاهم گویای این خواهش نیست
ابرهای یخ زده ی خیالت انگار ، هرگز نمی خواهند ببارند !
در معجم ذهن من ، نه هرگز وجود دارد ، نه همیشه !
هرچیـــــــــــــز ممکن است
و امیـــــــــــــد و امیــــــــــــــــد، سر فصل کتابِ زندگی است
امیدی نه مبهم و خاموش ، بلکه ابدی، ممکن و محسوس !
نفرین بر آنکه شادت نمی خواهد
و پیکار ِ این دارد که ویرانت کنــد
بشکَـــنَـــــدَت ، و خاموش بنـــشانــــــَدَت !
سزاوارشان باد مرگ و
هرچه سیاهیست !
تو را امیدی ممکن رواست ،
نه غصه ای جاوید و بغضی نشکستنی !!
شهرمان روشن شد
آسمان هم خاموش
ور درین خاموشی ، دل من تنگ تر از دیروز است
آخر امروز هم از دفتر عمرم خط خورد
برگی از شاخه ی زیبای جوانی افتاد
و من اینجا دلتنگ
چه بگویم که دل نازک من هیچ ندارد آرام
دل من سخت به رویای گلی وابسته ست
و ز ایام جدایی ز گلش می ترسد
دل من خواب ندیده ، دیگران می گفتند
که ز رویای گلم سخت جدا خواهم شد
و ز او هیچ نمی یابم دیگر خبری...
فقط این هفته به پایان امیدم باقیست
و نمی دانم من ، به که گویم غم پنهانی را...
گل من دوستی و مهر شماست
گل من استاد است
گل من هرچه سلام ِ سحریست ،
که من و تو به نگاهی به همش می بخشیم
گل من عشق من بی سحر است
به طلوعی که همین باغ و گلستان دارد
و شب تاریکم، به امید قلمی می گذرد ،
که مرا فانوس است..و رهم را انجام !
دوستان از گل رویایی من بی خبرید
من در آن هرچه امید ره خود می بینم
من جدا خواهم شد : ز رفاقت هامان
و ز استاد عزیز...و همین یک قلم معجزه گر
و طلوعی که به دنیای امیدم بسته ست....
چه بگویم که دلم خونین است... من و تو فردامان می گذرد
و دگر شاید هرگز من و تو ، نتوانیم که با هم باشیم
نتوانیم دگر باره بخوانیم به هم ، شعر همدردی و تنهایی و زیبایی فرداها را
من و تو شاید هرگز نتوانیم دوباره ، پشت این نیمکتِ سرد و صبور ،
شاهد طلعتِ خورشید محبت باشیم
شاهد مهر همان استادی ، که همه شورش را ،
بر کف دست نهاده ، می دهد نور به ما !!
*************
یادتان می آید ، که چه بحث و جدلی بود کلاس فلسفه ؟
یا کلاس ادبی ، شعرهایی که ز استاد شنیدیم ، یادتان می آید؟
شعرهایی که سر آغاز ِ رسیدن به حقایق می شد؟
یا کلاس ِ جمع و تفریق رفاقتهامان ؟
یا کلاسی که به نرگس می گفت : که علی محرم بود ، یا رضا نامحرم؟
یا کلاس سرد و خشک عربی ، که چه سان با استاد ، گرم و شیرین می شد؟
یا همان استادی ، که به ما می خندید ،
و به جای خشکی ِ بله و خواهش دارم ،
فقط از روی صداقت می گفت : ها ؟! چه شده؟
همه ی ساعتها ، همه ی استادان هم به جدا
و همین ساعت زیبای ادیبانه ی من هم به جدا
ساعتی که به حقیقت دوستش می دارم
بهترین ساعت عمرم به همین ساعت بود
که بخوانم ادبیات و مرا استادی ،
که از او نیست به ملکی دیگر !
یادتان می آید ، روی یک گوشه ی این تخته سیاه ،
شعر من حک شده بود : " امتحان از ما مگیر ای جان جانان ای رضا "
یادتان می آید ، پی ِ درخواست ِ ما می خندید ، و فقط حرف خودش را می زد؟
" امتحان می گیرم !!"
و چه ساعتهایی ، که گذشت از بر ما....
صحبت ِ استادان ، چه مرا میمون بود...ولی انگار که دیگر هرگز....
دوستان آخر ِ حرفم اینست :
گر فلک با من و تو چونین کرد ، دل ما نیست ز هم دور ، که با هم هستیم
حرمت ِ فکر و قلم پاس بدار ، که فقط با قلمت خواهی برد ....
و تو استاد عزیز که به دل جا داری : روز تو میمون باد!!!
سلام! خیلی وقته نیستم انگار یه کوچولو دیر کردم !! بارها اومدم که آپ کنم با یه شعر جدید ! ولی نمی دونم چرا.........در هر حال با یه شعر دیگه اومدم....می خوام برم یه جای دور ! اگه نیومدم یا تاخیر داشتم حتما یا دارم بار و بندیلمو می بندم یا رفتم !!! التماس دعا !!....شاید شعرم بگه که کجا یا چرا ......همین !!
سفری در پیش است
سفری دور و دراز
باید از اینجا رفت
هیچ دلبستگی و عشقی نیست !
من رها چون بادم !
قبل ِ رفتن باید ، خبری از دل ِ رویا گیرم
از همه خاطره ها، از همه بودن ها
از همه حادثه هایی که عذابم دادند، یا که شادم کردند !
باید از ساده ترین چشم ِ اتاقم دل کند !
آن عروسک ، آن کبوتر ، آن دو شاخه گل ِ سرخ !
عکسها را باز هم باید دید!
اما نـــــــه !
عکسها را دیدن ، چه دلیلی دارد؟
آن فقط عکس ِ من است ! نه نشانی از من !
تکه ای کاغذ ِ رنگی که فقط ظاهر ِ خندان ِ مرا جلوه گر است
نه درون ِ خالی و سرد مرا !
ساک خود می بندم !
قبل ِ رفتن باید ، جامه ای بردارم
تا بپوشانم به آن ،
همه عریانی و بی کسوتی ِ روحم را !
روح ِ من عریان است !
من چه خالی هستم !
نه نمی خواهم .....جامه هم چیزی نیست!
من همینم !! روح ِ کاذب ، ظاهر ِ کاذب چرا؟
توی دستم آینه !
این دگر کیست ؟ _ چه دورم از خودم !!_
دفتر شعر و غزلهایم چه ساکت مانده است !
لابد او می داند ، من دگر حرفی ندارم تا بیارم در غزل !
هر غزل با درد و عشقی سینه سوز ، با محالی روبروست !
من رهـــــــــــایــــــم !
از غزل گفتن چه سود؟
شعرهای پر ز دردم درد ِ کس درمان نکرد !
می روم تا اندکی از این هوا خالی شوم!
...............
...............
بار ِ خود را بسته ام !
تنها من و دل می رویم !
سفری در پیش است
سفری از خویشتن تا معرفت ....
سفری تا بی نهایت
تا خـــــــــــــدا ....!
سلام دوستان.سال نو مبارک.از تمام دوستانی که نتونستم بهشون سال نو رو تبریک بگم عذر می خوام و از همینجا براشون سال خوبی رو آرزو می کنم.
سال نو آمده است
تازگی مال من است
شادی و خوبی ِ آن مال من است
گر ببارد غصه ، من پناهی ز محبت دارم
گر که دلتنگ شوم، دوستانی دارم
که همه در پی خوشحالی قلبم هستند!
هشت ساعت مانده:
به رسیدن...به امید
هشت ساعت رویا
هشت ساعت غزلِ سرد ِوداع
هشت ساعت سخن از سال ِ سپیدی که گذشت
آه ! ای سال عزیز
رفتنت ساده نبود!
می روی کنج اتاق ِ دل ِ من
لابلای خاطراتِ بد و خوب!
هیجده سالگی من !
با تو هم می خوانم : غزل ِ سبز ِ خداحافظ را !
سال نو آمده است!
نوزده ساله شدم!
ای خدا مقدم ِ این سال مبارک باشد !
سال نو آمده است!
مهربانم کاشکی روح ِ مرا تازه کنی!!!
نوشته شده در : ۲۹ اسفند ماه.هشت ساعت مانده به تحویل سال.اصفهان.
باز آمدم با شعری و زمزمه ای دیگر سروده شده در دی ماه ۸۴.هرچند می خواستم با مطلبی و شعری دیگر به روز باشم اما نشد!! البته چون شعر به زمستانی بودن من مربوط است باید در زمستان نوشته می شد لاجرم نوشتم! این بار هم بخوانید این زمزمه را و حتما رهگذر کوچه باغ تنهایی ام باشید که بدون شک خوشحال خواهم شد...غرض اینجا ادعای شاعری نیست....اینجا بهانه ایست برای پیشرفت و تکامل زمزمه هایم! پس بکوبید پتک الطافتان را بر خمیر بی شکل و جان اشعارم! تا جان بگیرد و شکلی ....
دوستان من شب تنهای زمستان هستم
که در او سوز زمستانی و سرما جاریست
که از آن هیچ طریقی طرف فردا نیست
که در آن گرما نیست....
پرم از درد و غم بی خبری
پرم از فکر عبور
من اسیر شب بی پایانم
و گمم در صدد یافتن چشمه ی آبی سر شار
من به هرجا که روم نقش و سرابی بیش نیست
دل دریایی و چشمان غمین می خواهم
من پر از تردیدم ، کوه یقین می خواهم
من همانم که سحر گاه ندارد هرگز
نه طلوعی،نه شروعی، پرم از درد سکون...
دوستان من چو بیابان پر از خاشاکم
که ندیدست به خود نم نم بارانی را
من همان قصه ی غمناک و پریشان هستم
که در آن سادگی و مهر پر از باختن است
همه باید پی بدها باشند!!
قصه ام قصه ی شبهای همان فصل غریب،
قصه ی غصه ی آن برکه ی دور،
قصه ام قصه ی تنهایی هاست
من همانم که کسی را به رهش می بیند
کاقبت می آید ...گرچه شاید دیر است
من هنوز از پی آن گم شده ام می گردم گرچه شاید هرگز
من نیابم او را!
باز هم می جویم:
گرچه فردا پر تردید و غم بی سحریست
گرچه شاید دل من باز بماند تنها
گرچه من می دانم، آخر قصه ی تنهایی من آوازیست...
عاقبت سردی ایام به گرمای دلی می گذرد
و من این می دانم!!
من امیدی دارم سوی فردای شبم،
که برایم کافیست.....



